قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
1044753_525392110842674_2041394418_n.jpg نقد روزمرگی.jpg 9.jpg 86.jpg
لینک‌زن | Linkzan.com

مطالب زیادی هر روز در وبلاگستان زنان تولید و.. [درباره]
توسط 7 کاربر لایک شده‌

مشخصات

موارد دیگر
لینک‌زن | Linkzan.com
وضعيت: (غایب)
3 دیدگاه
316.5 امتیاز
1392-04-06

دنبال‌کنندگان

(51 کاربر)

گروه ها

مدال و افتخارات

کد QR شخصی

[توضیحات]
لینک‌زن | Linkzan.com تاکنون 20 کاربر را به جامعه مجازی بهشت دعوت کرده است.
برای افزایش کاربران دعوت شده از بخش ارسال دعوتنامه اقدام نمایید.

برچسب ‌های کاربردی

لینک‌زن | Linkzan.com
1044753_525392110842674_2041394418_n.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
خرمالوی سیاه
من و خدا چای نوشیدیم
یعنی خدا امروز آمده که با هم بنشینیم سر سفره‌ی افطار و چای بنوشیم. از همان روزهاست که در زده و گفته: من هستما. من هستم……..از آن روزهای باشکوه و باور نکردنی است…که در را باز کرده‌ام و باورم نشده او پشت در باشد و فکر کرده‌ام تمام این چند سال کلا نبوده….اما یک جوری دست پر آمده….یک جوری دست پر آمده که باور کرده‌ام نشسته بوده تا به وقتش بیاید….
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:40 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
نقد روزمرگی.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
سفرنامه باران
پیاده‌ها
کت و شلوار نقره‌ای‌رنگ و براقش که زیر نور آفتاب می‌درخشید، نظرم را به خود جلب کرد. شبیه تازه‌دامادها بود! دست در دست همسرش و دوش‌به‌دوش هم قدم می‌زدند و پیش می‌رفتند و با بوی عطر، ردی از خود باقی می‌گذاشتند. از کنارشان گذشتم… تَق تَق، تَق تَق…. صدای قدم‌های همسرش بود که در سرم می‌پیچید….
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:15 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
9.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
Thank You Lord
اول
«یا مُجیبَ الدَّعَوات» می‌خوانم‌ات. یعنی ای اجابت کننده‌ی دعاها. چه دعاهایی که از من برآوردی برای شادی‌ام، و به چه فراموشی‌ها که دچارم نکردی برای امتحان‌ام. و من چقدر پیشِ خودم سرافکنده شدم، وقتی فهمیدم که فراموش کرده‌ام لطف‌های تورا؛ سرافکندگی‌ام پیش تو که بماند… راستش به تو امید دارم، که همیشه من در یادت هستم. اما به خود امید ندارم، که قبلاً هم فراموشت کرده‌ام و شاید باز هم طبق عادت فراموشت کنم. آخر تو خالقی و کامل، من مخلوقم و ناقص. لازمه‌ی کمال، اجابت همه چیز است و نشانه‌ی نقص، فراموشی و نسیان. التماسِ کمالِ انسانِ پُر نسیان را تو برآورده کن، یا مُجیبَ الدَّعَوات…
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:14 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
86.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
بلند پروازی‌های یک ماهی
سه روز آخر رمضان، مسجد گوهرشاد
اصلا یکی از انگیزه‌های من برای ادامه تحصیل، و به جرئت می‌توانم بگویم یکی از مهمترین‌هایش، همین اعتکاف دانشجویی است.
بأبی أنت و أمی و نفسی، امام خوبم! پدر مهربانم! که هرسال می‌آیم سه روز نان و نمکت را می‌خورم و سه روز که تمام می‌شود شروع می‌کنم به نمکدان شکستن اما تو آنقدر مهربانی، آنقدر دلسوز و رحیمی که باز هم دعوتم می‌کنی. چون می‌دانی عادت کرده‌ام به این سه روزها. بدجوری عادت کرده‌ام. چون می‌دانی ترک عادت موجب مرض است. چون نمی‌خواهی مریض شوم….

من از تمام عمرم همین سه روزها را “زندگی” کرده ام….

باقی عمر اما افسوس بود و افسوس …
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:10 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
93063056130261181190.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
انگشتان جوهری
نقاشان خود آموخته
خیلی اتفاقی با خانم مکرمه قنبری آشنا شدم. با نقاشیهاش. خودش چند ساله که فوت شده اما یکی از نقاش های خود آموخته ایرانه که تو سن بالا شروع می کنه نقاشی و به حدی کارهاش جالب و قشنگه که منتقدها اسم “مارک شاگال” رو بهش می دن. ننه صنوبر رو می شناختم. طرفهای امام زاده حسن می شست تو پیاده رو تند تند با پاستل و مداد رنگی نقاشی می کشید.
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:09 در وبلاگستان 4 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
7.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
سنگ را ستاره‌ها ماهی می‌کنند
آن کوچک
نخود جان مرا یاد علیرضا می‌اندازد، زمانی که یک تکه گوشت کوچک بود. هر کوچکی، می‌تواند بزرگ شود. خیلی بزرگ.

خانم دکتر، دست گذاشته بود سمت چپ شکم مامان و گفته بود: این یکی که پوچه! و بعد پروب سونوگرافی را چرخانده بود آن سمت و گفته بود: برای این یکی هم دعا کن سالم باشه. و مامان دیگر برای تست و معاینه نرفته بود و شب تا صبح صدای قرآن خواندنش از توی قرآن بزرگ پدربزرگ می‌آمد. قرآنی که جلد اولش تاریخ تولد و اسم تمام بچه‌های پدربزرگ بود. حتی آن دوتایی که مرده بودند.
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:09 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
22.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
شاید اینجا بشه نوشت
هرسال بعد از برگزاری کنکور آرایشگاه‌های شهرم شلوغ می‌شوند…
هرسال همین است.

ربطی هم به سال خاصی ندارد. آن طور که یادم است از قبل‌تر از کنکور خودمان هم بود.

هر سال عده‌ای می‌شوند ـ کنکوری ـ.صفتی که بیشتر منتسبینش از چنین صفتی خوششان نمی‌آید.

در این یک سال که می‌گویندش سال کنکور.
... ادامه
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:08 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
CIMG3687.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
@وبلاگ بوی سیب میدهی دختر :)
برای دانشگاه گندهه با تمام متعلقاتش
وزهای اول، “دانشگاه گندهه” مزخرف‌ترین مکان دنیا بود و همکلاسی‌هایم،”تکه یخ‌های آب نشدنی”. من آدم ِ تغییر نیستم. از هرچیزی که جدید باشد و بخواهد برنامه روتین ِ زندگی‌ام را بهم بریزد، می‌ترسم. زمان می‌خواهم تا به شرایط پیش آمده عادت کنم و خیلی وقت‌ها هم این اتفاق نمی‌افتد. ترسم از همین بود. که نکند چهار سال، با تکه‌های یخ، وسط مزخرف‌ترین جای دنیا، روزهایم سر شوند.
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 21:08 در وبلاگستان 6 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
DSC00560.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است
خمار صد شبه دارم
هو
الذّی
نمضی
إلیه
و لانصل*
پدربزرگ اول عاشق ریاضی بود، بعد عاشق مادربزرگ شد. قصه از همانجا شروع شد. از جایی که پری‌جانم مثلثات شد ۰٫۵ و پدرش گفت دخترانم هم باید مثل پسرانم درس بخوانند تا حداقل دیپلم بگیرند. معلم خصوصی آوردند برای مادربزرگ. چه کسی جز یزدی‌جانم؟ دو ماه بعد دخترک ۱۷ سالۀ آن زمان مثلثات شد ۱۹٫۵٫ پسرک ۱۷ ساله عاشق شد و تا ۸۲ سالگی عاشق ماند. ۲۰ سالگی ازدواج کردند چون پدر مادربزرگ می‌گفت دخترانش را زود شوهر نمی‌دهد
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 20:06 در وبلاگستان 7 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
eyde-fetr-92-4.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
همیشه در هوای تو
الذی جعلـتهُ للمسلمینَ عیدا
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 20:05 در وبلاگستان 4 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
65.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
با گریه خندیدن
ئه! مگه عید شده؟!
اول اینکه عید بر همه شما مبارک. شکر خدا.

اما یاد دو تا خاطره افتادم گفتم حیفه ننویسمشون.

یادمه من دبیرستانی بودم و یاسر هم احتمالا سال چهارم دبیرستان بود. حالا یه سال دو سال اینور اونور! ماه رمضون بود و من و مامان و یاسر سحری‌ها بیدار می‌شدیم سحری رو با هم می‌خوردیم و باقی قضایا. یه روز از روزهای پایانی ماه رمضون بود که من خیلی خوش، خواب بودم. یهو چشم باز کردم دیدم یا خدا!‌
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 20:03 در وبلاگستان 4 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
IM_4623.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
دل‌نوشته‌ها
راهنمای خرید دوربین دیجیتال
شاید چون به عکاسی علاقه‌مندم و عکاسی می‌کنم و از دیدِ طرافیان دوربین خیلی خوبی دارم، خیلی‌ها میان می‌پرسن: “چه دوربینی بخرم؟” ولی قبل از هر چیزی باید بگم این‌که یکی عکاسی می‌کنه یا به عکاسی علاقه‌منده، دلیل نمی‌شه بتونه راهنمای مناسبی برای خرید دوربین باشه یا اطلاعات کاملی در مورد دوربین‌های مختلف داشته باشه. من هم برای نوشتن این پست از چند سایت مختلف استفاده کردم.
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 20:02 در وبلاگستان 4 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
998.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
سرپنجه‌های روح یک معمار باشی!
یعنی همه جای دنیا معماری، آدم را عاشق می‌کند؟!
اندرونی خانه‌ی ما یک انبار دارد مجموعه‌ای کامل و شامل و کافی از متعلقاتی‌ست که نگو و نپرس! ندیده‌ای و نمی‌دانی!
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 19:51 در وبلاگستان 4 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
2.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
لحن صریح روزگار
وقتی “بچه شهری” فحش محسوب می‌شه برات!
من بچه‌ی شهرم! بعله! هر چقدرم کلاه حصیری بذارم سرم و برم چهار تا دونه ریحون از باغچه بچینم یا از چند تا دونه بامیه‌ی سر زده بین سبزی‌ها ذوق کنم یا علف هرز هرس کنم بازم تا نرسم به دستشویی و دستای خاکیم رو نشورم خیالم جمع نمی‌شه!
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 19:50 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
لینک‌زن | Linkzan.com
baba o deter.jpg لینک‌زن | Linkzan.com
خلوت انس
دژ مستحکم زندگی دختربچه‌ها، پدر…
هیچ وقت عشوه‌هایی که در کودکی برای بابا می‌آمدم از یادم نمی‌روند. پشت چشم نازک کردن‌ها، لوس شدن‌ها، خودشیرینی و چاپلوسی‌هایم همه برای بابا بود. یادم هست پنج شش ساله بودم که بابا قرار بود برود مسافرت از همه می‌پرسید سوغاتی چه می‌خواهند هر کس چیزی می‌گفت و نوبت به من که رسید گفتم: سلامتی بابایی!
... ادامه
[لینک]
Linkzan.com دیدگاه · 1392/05/20 - 19:50 در وبلاگستان 5 + / 0 -
امضا: Linkzan.com
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15