قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران

یافتن پست: #مچاله

خاک گمنام
tmp_9313-IMG_20160311_215600872296176.jpg خاک گمنام
من اینجا در ی پر ی
وجودم
هر روز
تر می شود
کاری بکن


ای .....





اعزامی از
مدیر ارشد قرآنی دیدگاه · 1394/12/21 - 22:02 در گلزار شهدا 6 + / 0 -
امضا: پسندم هر چه را مولا پسندد السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه
^ یازهــرا^ SaDeGh
^ یازهــرا^ SaDeGh
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌كنی؟


اشك گفت: ازدواج اشك و دستمال كاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!

دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خون درد

آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.

عرفان نظرآهاری
... ادامه
4 دیدگاه · 1393/10/12 - 18:24 8 + / 0 -
امضا: امضا بلد نیستم،میشه انگشت بزنم؟؟
ღ مهدیــا ساداتـــــ ღ
ღ مهدیــا ساداتـــــ ღ
مــــــــــــــــــــن
ایـــــــــــــــنجا
در قصه خیس ایـــــــــن دنیـــــا
وجــــــــــــــودم مچاله شــــــــــــد ...!!
... ادامه
دیدگاه · 1393/07/29 - 00:29 4 + / 0 -
امضا: رهبــــــرا! من مصطفــآیی دیگرمــ .. فرمــآن بده !
nazi
39293495357683090470.jpg nazi
باید یواشکی رفت...
مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال،
اولین اتوبوس را سوار شد.
پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد.
از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید؛
و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید:
مشهده! رسیدیم. التماس دعا!

بعد با لبخندی پیاده شد؛
نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرم،
تا خود صبح در شلوغی‌ های صحن و رواق‌ ها گم شد.
آخرش هم از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادم یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکم و در همان حال هم خوابید...
هم بی‌کسی و بی‌ پناهی و بیچارگی خود را نشان امام داد و شاید هم یک دل سیر...

بعد صدای نقاره‌ زنی که تمام شد و آفتاب زد،
با گردنی کج و قدم‌های آهسته از باب الجواد آمد بیرون..
و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند ساله‌ی درب و داغان و...

و یک دل تنگ که آرام گرفته...
... ادامه
2 دیدگاه · 1393/07/28 - 20:26 در پیامک 11 + / 0 -
امضا:
مامان بهشت
مامان بهشت
يادداشتهاي درد جاودانگي

پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام ...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟

قیصر امین پور
... ادامه
2 دیدگاه · 1393/06/17 - 12:10 در شاعرانه 4 + / 0 -
امضا: مادرم زهرا(س)ست مادري كرده برام كاش سادات بودم...
نرگس
نرگس
چادری که باشی
+ چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلامت میگه : سلام خانـــوم ...
+ چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاش هم میدونن که نباید دستشونو دراز کنن و بخوان
که بهشون دست بدی ...
+ چادری که باشی تنها سیاهی که ازت دیده میشه چادرت ِ ، نه خط چشمت ...
+ چادری که باشی یه فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بهت بگه : " خانوم این دامنی
که انتخاب کردین کوتاهه اگه میخواین بیارم؟ " بعد تو با خودت بگی لابد فروشنده فکر میکنه
من همیشه چادر سَرَمه !
+ چادری که باشی نزدیک پله برقی کمی مکث میکنی تا چادرتو جمع و جور کنی ...
+ چادری که باشی وقتی می بینی دو سه متر بعد از رد کردن حراست ، دخترا چادراشون رو
مچاله میکنن و تو کیفشونو و حس پیروزی رو با ولع مزه مزه میکنن ، دلت میشکنه ...
+ چادری که باشی قید کوله پشتی رو میزنی ، هر چند با هر بار دیدنش دلت ضعف میره ...
+ چادری که باشی سرت بالاست ، نگاهت پایینه ...
+ چادری که باشی تو هر سطح براقی چادرتو چک میکنی نه میزان پوش موهاتو ...
+ چادری که باشی یه جاهایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو به روی خودت نیاری ...
... ادامه
ناظر گروه ها دیدگاه · 1393/04/30 - 09:42 در حجاب نامه 11 + / 0 -
امضا: السلام علیک یا ابا عبداله الحسین(علیه السلام)
nazi
chadorat-ra.jpg nazi
چادری که باشی ، راننده تاکسی در جوابت میگه : سلام خانــوم ...
چادری که باشی ، حتی جنتلمن ترین هاش هم میدونن که نباید دستشونو دراز کنند تا باهاشون دست بدی !

چادری که باشی ، تنها سیاهی که ازت دیده میشه سیاهی چادرته ، نه خط چشمت !

چادری که باشی ، یه فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بگه : " خانم این دامنی که انتخاب کردین کوتاهه ها ... اگه میخواید بیارم ؟ " بعد تو با خودت بگی لابد فروشنده فکر میکنه من همش چادر سَرَمه ! : )

چادری که باشی ، وقتی می بینی دو سه متر بعد از رد کردن حراست دخترا چادراشونو مچاله می کنن و میذارن تو کیفشون و حس پیروزی رو با ولع مزه مزه می کنن ، دلت می گیره ....

چادری که باشی ،قید کوله پشتی رو میزنی .... هر چندکه با هر بار دیدنش دلت ضعف میره ...

چادری که باشی ، سرت بالاست ، نگاهت پایینه ...

چادری که باشی ، تو هر سطح براقی چادرتو چک میکنی . نه میزان پوشِ موهاتو !

چادری که باشی ، یه جاهایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو به روی خودت نیاری ....

چادری که باشی ، همیشه قیمت پارچه چادری رو میدونی : )

ادامه دیدگاه
... ادامه
1 دیدگاه · 1393/04/12 - 02:17 3 + / 0 -
امضا:
nazi
36081684764647438077.jpg nazi
خانه ام را فروختم!
درنزدیکی روستایی کلبه ای ساختم که به چشمانت نزدیک ترباشم..
چه کسی می گوید چشمانت نبض دارند؟
چه کسی میگوید دستانت حرارت دارند؟
چه کسی؟...
راستی چه کسی جزمن به چشمانت زل زده؟
چه کسی جز من دستانت رافشرده؟
آه...
چه سوالاتی!
تو خود..میدانی...من خانه ام را فروخته ام!
ازهمین حوالی که بالاتر بیایی لبو فروشی را میبینی که بی آنکه به من بگوید ازجام سرخ لبانت آتشی ساخته!
بالاتر یک رز فیروزه ای برای دیدنت خود را به آب وآتش زده تا فقط چند سانتی قد بکشد به هوای حوایت!
درخانه ام را که بزنی من به همراه یک جین دعا منتظرت هستیم..
دیشب هم منتظر بودیم!
من،یک فنجان چای،یک حبه قند،یک ساعت رومیزی،یک سنجاق کوچک آبی ویک روزنامه مچاله شده!
ما شش نفر منتظرت بودیم وتو..نیامدی!
باخود می گفتیم وقتی بیایی هفت نفر می شویم...
امشب...
نیا..
جمع شش نفره مان را بهم نزن..
ما سالهاست شش نفر مانده ایم..
حداقل بگذار من نباشم..
تو بیا..
وبازهم شش نفر بمان!
... ادامه
دیدگاه · 1393/03/2 - 18:31 5 + / 0 -
امضا:
nazi
nazi
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست‌های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می‌گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می‌شویم، خم می‌شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می‌شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بل
... ادامه
دیدگاه · 1393/01/3 - 12:14 4 + / 0 -
امضا:
حلما
FILE1493.JPG حلما
نمی شکنم ،
تنها
گاهی
مچاله
می شوم ...

@anis71
دیدگاه · 1392/12/13 - 10:26 8 + / 0 -
امضا: خدایا مرا پاکیزه بپذیر...
قاسم زاده (عبد)
قاسم زاده (عبد)
آقاي رضا حدادي يکي از خدمتگزاران حرم مطهر مي گويد : روزي پسر بچه فلجي را به حرم آوردند که چشمش کاملاً مچاله شده بود. يک ساعت در حرم خوابيد. وقت ظهر بود. در بين نماز صداي فرياد بلندي شنيده شد. بعد از نماز معلوم شد صداي همان بچه است که شفا يافته و در ميان صفوف نمازگزاران به دنبال پدر و مادرش مي گردد.

آنها را به هم رسانديم ، بعد به تن آن پسر لباس نو پوشانديم و آنها را از دست جمعيتي که دوره شان کرده بود ، نجات داديم.



منبع: عنوان كتاب؛ عنايات معصوميه از زبان خادمين آستانه مقدسه حضرت معصومه (س) - نويسنده : محمد علي زيني وند

[لينک هم فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
امضا: اللهم صل علی فاطمة وأبیها وبعلها وبنیها والسرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمک
yas2668
images.jpg yas2668
اگه خیلی مهربان شود ورق میزند، ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …
1 دیدگاه · 1392/10/14 - 18:00 6 + / 0 -
امضا: اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
صفحه 21
صفحه 21
سلام یه کتاب آقاچندهفته پیش معرفی کردند به نام ریشه ها تقریبا4هفته طول کشید تا بخونمش.
واقعا درد آور و تکان دهنده بود،اگه وقت کردید بخونید از یه طرف خیلی قشنگ آداب و سنن آفریقاییها را بیان کرده و ازطرف دیگه نامردی و بد ذاتی آمریکاییهای انسان کش و مستکبر را خیلی عالی بیان کرده؛ قسمت هایی از داستانش را براتون میگم:داستان «ریشه‌ها» نوشته نویسنده‌ای سیاهپوست به نام الکس هیلی است که تم اصلی آن شرح کامل زندگی و شجره نامه نیاکان اوست. اما موضوع اصلی این داستان طولانی، شرح زندگی فلاکت بار سیاهان آمریکایی است و اینکه این سیاهان امروز و بردگان دیروز از کجا آمدند و بر آنها چه گذشته است.

داستان در دهکده‌ای در گامبیا شروع می‌شود. جایی که مردمی مسلمان دارد و زندگی آرامی را می‌گذرانند. کونتا در این دهکده به دنیا می‌آید و پدر و مادرش با دقت و وسواسی که برای انتخاب اسم دارند، برایش اسم می‌گذارند و در کنار او دعا می‌خوانند.
... ادامه
5 دیدگاه · 1392/10/8 - 09:13 4 + / 0 -
امضا: نورباران
کبوتر حرم(ع)"حمیدرضا"
sioYw0U_535.jpg کبوتر حرم(ع)"حمیدرضا"
مینویسم
روی قایق کاغذی
میدهم به دست دریا....

آب بی رحم.......آرامتر....
موج نزن...
مچاله کردی...

کاش خدا
رویا های مرا هم
مثل موسی
به مقصد میرساند....
... ادامه
دیدگاه · 1392/09/24 - 21:38 5 + / 0 -
امضا: (رابطه با نامحرم=نابووودی)
ᴘeѕαя -ᴅαeι
1347778065543377_large.jpg ᴘeѕαя -ᴅαeι
من و توباید پرچم خودمان را آنجا بزنیم....!! در انتهای افق ....!!#حاج-احمد-متوسلیان
مشاور عالی 1 دیدگاه · 1392/07/10 - 14:48 در حس غریب 5 + / 0 -
امضا: چه پُـــر خوریِّ خوبییستــــــ خوردن حسرتتـــــ !!! کربـلا .......... . . . .!
صفحات: 1 2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ